امروزه ما عموماً سکونت (Dwelling) را داشتن سقفی در بالای سر و چند مترمربعی زمین در زیر پا تعبیر میکنیم. به عبارت دیگر برداشتی صرفاً مادی و کمی از آن ارائه میدهیم. اما کریستین نوربرگ شولتز، معمار اندیشمند نروژی، با استناد به فلسفه هایدگر در خصوص فضاییبودن وجود انسان (Existential Spatiality) و بر اساس نوعی پدیدهشناسی محیطی که پیگیر موضوعات طبیعت و ساختار مکان در ارتباط با حیات میباشد، به این برداشت مفهومی وجودی و کیفی میبخشد. او عشق به مکان و به زمین را بخشی از هستی در جهان خوانده و آن را بر موضوعات فنی ارجح میدارد. بدین ترتیب در بینش خاص فلسفی او، سکونت از سقفی را سایبان قرار دادن و چند مترمربعی از زمین را زیرپا گرفتن فراتر رفته و به برقراری پیوندی پرمعنا با مکانی مفروض که میتواند بر هریک از سطوح مختلف محیط منطبق باشد، تبدیل میگردد. به تعبیر او سکنیگزیدن یعنی در آنِ واحد تعلق خاطر یافتن به مکانی خاص که میتواند مزرعهای سبز یا خیابانی خاکستری باشد، و تصرف خانهای که در آن قلب شکوفا شده و مغز به اندیشه در میآید. این دو خانه در ارتباط با یکدیگر قرار میگیرند؛ هنگامی که وارد خانه خود میشویم، جهان بیرونی را نیز به همراه داریم. این جهان بیرونی به هر ترتیب بخشی از وجود ما را شکل بخشیده و بر آن اثر میگذارد. سکونت به مفهوم کیفی آن بیانگر برقراری پیوندی پرمعنا بین انسان و محیطی مفروض میباشد. این پیوند از تلاش برای هویتیافتن یعنی به مکانی احساس تعلق داشتن ناشی گردیده است. بدین ترتیب انسان زمانی بر خود وقوف مییابد که مسکن گزیده و در نتیجه هستی خود را در جهان تثبیت کرده باشد. از این رو شاید بتوان گفت سکنیگزیدن با مفاهیم کیفی آن از شروط مقدماتی انسانبودن است.
توجه به مفهوم کیفی سکونت، میتواند راه را برای شکلگیری نوعی از معماری که به مفهوم واقعی کلمه، پاسخگوی نیاز به سکونت باشد، هموار سازد. معماری زمانی میتواند نیاز به سکونت، با مفهوم موردنظر شولتز، را برآورده نماید که ساختمانها و مکانها امکانات قابلملاحظهای برای هویتبخشیدن به ساکنین ارائه نمایند.